دستش رو برد زیر شیر و شروع کرد به آب خوردن. یادش افتاد که روزه بوده. زود سرش رو بلند کرد. تو آینه نگاهی انداخت. یادش افتاد که قبل از این روزهاش رو باطل کرده. دوباره رفت سمت شیر آب و چند جرعه دیگه خورد. فکری شد. یاد تمام روزهایی افتاد که فکر میکرده روزه میگرفته!
نگارش شده در تاريخ : ۱۲ شهریور ۱۳۸۸ و در بخش : آوانگاشت يك نظر
آخرين تغييرات در تاريخ : 28 مارس 2010 و ساعت : 21:05
چه بسیارند گرسنگان و چه اندکند روزه داران!