دل، دانایی، بادیه

(اول)

تفالی به سعدی

طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین

مکن ای دوست! که از دوست جفا نپسندند

ما همانیم که بودیم و محبت باقی است

ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند

 

 

(دوم)

می‌دانی مهم چیست و به سویش نمی‌شتابی

می‌دانی باید برنامه داشت و بیهوده صبح را شب می‌کنی

 

خوش به حال آنان که نمی‌دانند و نمی‌رسند!

و وای بر آنها که دانسته‌ها را انباشته اند و ره به جایی نمی‌برند

 

(سوم)

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ….

 

این عبارات را از شهید آوینی دوست دارم:

تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر. من از یک راه طی شده، با شما حرف می‌زنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شبهای شعر و گالریهای نقاشی رفته‌ام .موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده و در باره چیزهایی که نمی‌دانسته‌ام گذرانده‌ام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پرفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان تک ساحتی» ِ «هربرت ماکوزه» را بی آنکه آن زمان خوانده باشمش، طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند عجب، فلانی چه کتابهایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد. اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقا بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود و حتی از این بالاتر، دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید درجست وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت. و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.

 

  1. مارال در ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ در ۹:۴۳ ق.ظ گفته است :

    سلام اشعارزیبایی امیدوارم دنیا به کامتان باشه وبا ارزوی بهترینها برای شما عزیز[گل]

    [پاسخ به این نظر]

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]