آرشیو برای ماه دی ۱۳۸۷
۳۰ دی ۱۳۸۷ | آوانگاشت | بدون نظر
ما که خانههای با سقف بلند را دوست داریم چرا از خانههای بیسقف خوشمان نمیآید؟
بلندتر از این لاجورد آسمان هم هست؟
۲۹ دی ۱۳۸۷ | آوانگاشت | بدون نظر
مقاومت در برابر خواست درون چه در مواجهه با نیکیها و چه در برابر بدیها سخت است.
(اگر غیرممکن وجود داشت میگفتم غیر ممکن است!)
از دادن حکم کلی خوشم نمیآید!
که بگوییم دخترها، پسرها، اساتید، بیسجیان، مسلمانها، غربیها و … فلان خصوصیت رو دارن. همیشه استثناهایی وجود داره و گاهی این استثناها معرف بهتری برای اون اسم کلی هستن.
۲۷ دی ۱۳۸۷ | آوانگاشت | ۱۰ نظر
فرزندان آیندهمان چقدر میتوانند در انتخاب پدر یا مادرشان موثر باشند؟!
(نه اینکه ما در انتخابمان حواسمان به آنها باشد؛ بلکه خودشان مستقیما تاثیرگذار باشند!)
ای تا
در روز
س تک
عش را
قت رآ
هر شبم مده
آواهای امروز رو نمیشد ازشون گذشت…
نمیشد هم نوشتشون. یعنی میشد اما نه تو بلاگ. شاید یه پست حصوصی! برای اینکه ثبت شود. برای اینکه بماند برای آیندگان! شاید هم این آواهای امروز به یک جنگ داخلی تبدیل شد و منجر به انقلابی در درون، تا حاصلش در آن یکی سمت این دفتر نوشته شود. اما آواهای حاشیهای و در رتبهی دوم:
علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی
این هم قابل توجه خودم و کسانی که به تئوریسین بودن خود افتخار میکنند!
بشوی اوراق اگر همدرس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد
نه اینکه زمان شاعر خدابیامرز نبوده! کلا عشق رو به دفتر چه کار؟! خروار خروار کتاب هم که بنویسی …. عشق با اخگر رابطهی مستقیمتری دارد تا دفتر!
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه
گرم و سرخ
من به اشعاری که بی مقدمه از ذهنم میگذرد و یا بر لبانم مینشیند احترام میگذارم. گویا در ورای آگاهیها و دریافتهای معمول، ذهنم برداشتی از هر شنیده و دیدهای و خواندهای دارد و الحق بهجا و زیبا رو میکند …
این شعر احمد شاملو فوقالعاده است (از آلبوم باغ آینه). میتوانید با صدای علیرضا عصار از آلبوم “نهان مکن” گوش کنید (همین آهنگ بلاگ).
«او، هر شب در اندیشه دولاشاپل، در انتظار سپیده دم بیدار میماند و قصهها حکایت میکرد و نغمهها مینواخت و ترانهها میسرود و آهنگها میساخت و خلوت تنهاییش را از او پُر میکرد و سحرگاه، در رهگذرش بر او که میگذشت آنچنان مینمود که گویی با او سرکاریش نیست.»
اینها در وصف شاندل است از زبان دکتر شریعتی و چه بسا شاندل خود اوست (چنانکه گفتهاند).
و باز هم من به شریعتی رهنمون شدم!
من عشق و کتم ثم عف فمات وجب له الجنة
این را هم از عینالقضات داشته باشید! علی فتاحها! هم جاش خالی است اینجا!
عشق مکتوم؟!
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من!
این هم نکته مهمیه! این پست جای انواع ظنها رو داره!
آوا را ننوشتم و اینقدر طولانی شد!
من و باباطاهر:
مکن کاری که بر پا سنگت آیو
جهان با این فراخی تنگت آیو
نمیخواهی شوی آلودهی ننگ
مخسب آن دم که بوی جنگت آیو
بعضی هزینه ها رو باید کرد. اگر امروز نه … فردا!
انتخاب
۲۳ دی ۱۳۸۷ | خودنگاشت | ۱۳ نظر
کدامیک؟
الف) خورشید پنهان میکند رخسار خویش از دیگران
گاهی به ماهی در میان گاهی به ابر آسمان
ب) تکه ابری آمد و پوشاند روی مهر را
یارب این نو دولتان بین من و او حائلند
ج) میان من و خورشید چنان فاصله بسیار
که گه ابر و گهی ماه شود حائل دیدار
(پست قبلی را هم اگر خواستید بخوانید!)