آرشیو برای ماه آذر ۱۳۸۷

من پر حس نیازم تو نجیب و بی‌همتا

دیگه از اون نگاه پاکت جدا نمی‌مونم!

از امروز نه! از یه چند روز دیگه!

 

لفظ و معنا!

 

من در تحیرم که چرا گریه‌‌ناکها

بازیچه‌ای برای شکرخند ما شدند

گفتم بیا بخند کنارم

اما نه اینچنین!

 

کاین رنگ

رنگ خنده‌های تو نیست …

ای وای … نازنین!

 

پرده‌ها چقدر ظریفند و چه آسان فرو می‌افتند.

چقدر بی‌تناسب شده همه چیز

کجاست خویشاوندی آسمان و لبخند

 

ذره‌ای که در هر میدانی به سویی کشیده‌ می‌شود هیچگاه به مقصد نخواهد رسید.

باید نیروهای موثر و دائمی داشت.

کاش بدانیم محرکها و بازدارنده‌هایمان را!

 

امان از زمانهایی که خدا حضور پر رنگ ندارد!

 

فرصت مغتنمی است …. مشاهده‌ی  آدمها

 

احساسی که ار خوب بودن به ما دست می‌ده ربطی به خود کاری که می‌کنیم نداره! مهم اینه که ما فکر می‌کنیم اون کار خوبه! حتی اگر واقعا نباشه!

 

ای اسمان به سوز دل من گواه باش

کز دست غم به کوه بیابان گریختم

 

چقدر خوبه آدم خودش باشه! هرچند ممکنه حسی که غیر از خودت باشی بهتر باشه!

وقتی خودتی خودتو گول نمیزنی! خودتی!

 

امروز عرفه بود!

 

می‌خواهم از صندوق ذخیره‌ی ارضی برداشت کنم!

 

(درست نوشتم! ارضی و سماوی!)