داشتم دستنوشتههایم را نگاه میکردم و آنهایی را که در وبلاگ نوشته بودم پاره میکردم تا از این همه کاغذ خرد و ریز اطرافم راحت شوم. کاغذ به نحو عجیبی پاره میشد! گویا قسمتهایی از آن مستحکمتر بودند. ترسیدم به کاغذ پارها نگاه کنم؛ مبادا در آن نقاط کلمههایی باشند از ریشهی عشق و من درد بیعشقیام عود کند!
نگارش شده در تاريخ : ۲۷ آذر ۱۳۸۷ و در بخش : آوانگاشت ۴ نظر
آخرين تغييرات در تاريخ : 17 دسامبر 2008 و ساعت : 23:44
ادمیزاد(همین بشر دوپا
)اگه عاشق نباشه واژه های عشقش هم رنگ و بو ندارند
اگه یه واژه گوشه یه کاغذت اینقدر رنگ و بو داره که دردت رو زنده کنه یعنی عاشقی
[پاسخ به این نظر]
[گل]
شکوه سبزه زار
تو شکوه دمیدم نوری
که نشسته به سینه ی آب
تو صدای شکفتن روزی
که رسیده ز قله ی خواب
تو گذشتی از توفان ها
تو گذشتی از باران ها
از بی کران ها
تو رسیدی از آن سوی دریا
گل و عشق و ترانه رسید
گل یخ از نسیم تو پژمرد
دل غنچه به سینه تپید
تو بمان
تو بمان
تو بمان ای همیشه بهار
ای شکوه سبزه زار
ایرج جنتی عطایی
××× منتظر حضور سبز شما هستم :
http://tavalodino.blogfa.com/post-47.aspx
[گل]
[پاسخ به این نظر]
آرزو می کنم وجودت همیشه از حادثه عشق، شعله ور باشه …
آمین !
راستی !
[گل]
شب یلدا مبارک !
http://tavalodino.blogfa.com/post-48.aspx
تورا من چشم ، در راهم …
[گل]
[پاسخ به این نظر]
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
این یه ترانه بود که خیلی قبل از تلویزیون میشنیدم. شاید جا به جا نوشته باشمش اما وقتی متنتو دیدم یاد این ترانه افتادم.
شب یلدای خوبی داشته باشی
[پاسخ به این نظر]