آرشیو برای ماه آبان ۱۳۸۷

پیرمرد پسته‌ها را می‌خورد و پوستش را به اطراف می‌انداخت …

یاد هانس و گرتل افتادم،

خندیدم و از تاسف سری تکان دادم!

 

تمام کسانی که فکر می‌کنند بی‌ادبم اگر می‌فهمیدند لال هستم حسشان تبدیل به ترحم می‌شد!

 

من و مولوی چه تفاوتهایی داریم؟

(شمس من کجاس پس؟!)

عرق سرد

عرق سردی روی بدنم می‌نشیند. این چندمین باری است که حس می‌کنم قلبم به کندی می‌زند و قطرات سرد عرق را حس می‌کنم که به آرامی بر روی پوستم می‌لغزند و ردشان همانند زخمی تیر می‌کشد. قبلا هم حس مرگ را تجربه کرده‌ام؛ اما این عرق سرد و این چند بار اخیر هریک متفاوت‌تر از قبل است. سقوطم از کوه تجربه‌ی خوشایندتری بود. در چند لحظه همه چیز سرعت می‌گیرد، جهان به دوران می‌افتد، تنت آماج حمله‌ی سنگهای ریز و درشت می‌شود و در نهایت یک ضربه‌ی سهمگین هولناک و صدای برخورد چیزی مانند سری مملو از افکار گوناگون با صخره‌ای تنها. این صدای برخورد سر و سنگ جدا صدای دردناکی است. تنم به لرزه می‌افتد از شنیدنش. بارها این اتفاق برایم افتاده و آن لرزه از درد حاصل از برخورد به مراتب دردناکتر است. به جرات می‌توانم بگویم اگر درد برخورد، تسکین لرزه‌ای که بر اندامم می‌افتد نباشد رنج بیشتری را تحمل می‌کنم؛ مانند تمام بارهایی که سر دیگران به سنگ خورده است و من نظاره‌گر بوده‌ام. بگذریم! آن روز که جهان سرعت و دورانی هولناک را به من نمایاند من به نهایت ماجرا نرسیدم و دستی میان زمین و آسمان نجاتم داد. نمی‌دانم بهتر بود صدایی را می‌شنیدم و بعد پیش از آنکه لرزه بر اندامم بیافتد خود را نظاره‌گر تکاپوی دوستانم می‌یافتم و یا بهتر شد که ماندم؟ آن وزها که خوشحال بودم. فکر می‌کردم خداوند فرصتی برای زندگی مجدد به من اهدا کرده است. اما خب چه فایده؟ زندگی همانی ماند که بود! عرق سرد را می‌گفتم! حس غریبی است. جالب اینجاست که همزمان یا کمی قبل از این عرق سرد حس کسی را پیدا می‌کنم که در کوره‌ای گداخته می‌شود. رنج دارد. خیلی زیاد! اما مگر از گداخته شدن کسی عرقش می‌زند؟ شاید من اشتباه می‌کنم. شاید کوره‌ای در کار نیست و یا شاید این عرق آنقدرها که من احساس می‌کنم سرد نیست. شاید هم کوره است . سندان و آهنگری که گاهی می‌گدازدت، گاهی می‌کوبدت و گاهی توی گداخته‌ی کوفته را در آب سردی فرو می‌کند شاید شکل بگیری! فکر می‌کنم همین است. خیلی اوقات نگاه سنگین آهنگر را حس کرده‌ام که گویا مصنوعش راضی‌اش نمی‌کند و باز هم عرقی سرد بر تن خسته‌ی پر جراحتی …

 

(۱)

یک چیز را خوب یاد گرفته‌ام. آن هم اینکه مسئولیت کارهایم را بپذیرم. کمی بعد از نوشتن این متن نظرم را پس گرفتم! من آهن نیستم! آهنگری هستم که گاه از ناکارآمدی نزد استادم عرق سردی بر روی تنم می‌نشیند!

 

(۲)

درّم از دیده فشان است به یاد لب لعلت

نگهی باز به من کن که بسی در بفشانم …

 

اینجا تازه تاسیس است! فکر می‌کنم قالب عیب و ایراد زیاد داره! نظراتتون رو برام بفرستین تا به تدریج به یه حد قابل قبول برسه! با تشکر!

 

چرا وقتی مسافر تا وسط خیابون رسیده یه سری ماشین کنار خیابون پارک کردن و داد می‌زنن دربست!

سوال بی موردیه! می‌دونم!

امروز همه‌ی آدمهای اطرافم را به دقت نگاه کردم. گویا به دنبال نوعی دسته‌بندی و یا یافتن شباهت بودم …