پیرزن رنجور و خسته بر صندلی مترو نشسته بود و من گویا در ذهنش به عقب باز می‌گشتم تا دورترین زمانها … تا زمان خوش عاشقی!

و امروز تصویر دیگری این روند را کامل کرد … کودکی که با شیشه‌ی شیری سرگرم است …

 

  1. سالی در ۲۷ آبان ۱۳۸۷ در ۹:۱۳ ق.ظ گفته است :

    هرکدومشون یک دنیان، یک زندگی کامل ، مرور کردن یک زندگی کامل توی چند دقیقه کار جالبیه
    من که دوست دارم

    [پاسخ به این نظر]

  2. مینو در ۲۷ آبان ۱۳۸۷ در ۱۰:۲۳ ق.ظ گفته است :

    تکاملی که جسم نحیف قوی میشه و دوباره نحیف میشه:-?

    [پاسخ به این نظر]

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]