پیرزن رنجور و خسته بر صندلی مترو نشسته بود و من گویا در ذهنش به عقب باز میگشتم تا دورترین زمانها … تا زمان خوش عاشقی!
و امروز تصویر دیگری این روند را کامل کرد … کودکی که با شیشهی شیری سرگرم است …
نگارش شده در تاريخ : ۲۶ آبان ۱۳۸۷ و در بخش : آوانگاشت ۲ نظر
آخرين تغييرات در تاريخ : 17 نوامبر 2008 و ساعت : 01:12
پیرزن رنجور و خسته بر صندلی مترو نشسته بود و من گویا در ذهنش به عقب باز میگشتم تا دورترین زمانها … تا زمان خوش عاشقی!
و امروز تصویر دیگری این روند را کامل کرد … کودکی که با شیشهی شیری سرگرم است …
هرکدومشون یک دنیان، یک زندگی کامل ، مرور کردن یک زندگی کامل توی چند دقیقه کار جالبیه
من که دوست دارم
[پاسخ به این نظر]
تکاملی که جسم نحیف قوی میشه و دوباره نحیف میشه
[پاسخ به این نظر]