دوستان

آرشیو مطالب

اشتراک مطالب!

خانه!

درباره آوانگاشت

روزی روزگاری در دیار بلاگفا وبلاگهایی داشتم با نامهای خودنگاشت و ذهن-آوا. این آدرس در واقع ترکیبی از دو وبلاگ قبلی است. سمت راست صفحه آواهای روزانه‌ام را و سمت چپ خودنگاریهایم را می‌گذارم. البته فکر می‌کنم نوع مطالب خودنگاشت کمی تغییر کند.

 

نگارنده

در خودنگاشت نگارنده بودم، در ذهن-آوا آوانگار و اینجا محمد اکبرخواه! همچنان به اسم نگارنده علاقمندم!


Up | Down | Top | Bottom
...



بایگانی آبان, ۱۳۸۷

پنجشنبه, آبان ۳۰م, ۱۳۸۷

M-A: hame chiz az man shoroo mishe!

M-A: yani man ke taghir konam hame chiz dorost mishe

M-A: vaze khodam

M-A: vaze jame’e

M-A: vaze doostam

M-A: in manam ke bayad taghir konam

M-A: MAN!

M-A: MAN as mankind, the human being!

 

قالیباف دم خونمون برام کانتر گذاشته!

 

چهارشنبه, آبان ۲۹م, ۱۳۸۷

یکی از مهمترین بدیهای اشعار حافظ و مولوی و … این است که بیخودی حس عرفانی به آدم می‌دهد!

جداً بد است! خیلی بد!

 

من از گفتن اشعار عشقی و عرفانی توبه کرده‌ام (توبه‌ی مشروط). علتش هم مشخص است! شاید یک روز متن توبه‌ام را همین بغل گذاشتم!

 

سه شنبه, آبان ۲۸م, ۱۳۸۷

اگرم نمی‌پسندی مدهم به دست دشمن
که من از تو برنگردم به جفای ناپسندان

اگر از کمند عشقت بروم کجا گریزم
که خلاص بی‌تو بندست و حیات بی‌تو زندان
“سعدی”

 

دوشنبه, آبان ۲۷م, ۱۳۸۷

 

 

هر مریضی جسمی یک ریشه روحی دارد.

 

آتش بس!

یکشنبه, آبان ۲۶م, ۱۳۸۷

 

فعلا تا چند ماه نه جنگ و نه صلح … آتش‌بس!

 

 

اما دوست ندارم مثل کسانی که آتش‌بس کرده‌اند باشیم!

وقتی عکس شمع می‌گذارم یعنی به کمکت نیازمندم … ای مهربانترین مهربانان!

(من هم در راستای اثبات حسن نیت تحقیقم را شروع می‌کنم، می‌دانی که اگر مستقیم هم تاثیر نگذارد غیر مستقیم صلحمان را آسانتر می‌کند!)

 

یکشنبه, آبان ۲۶م, ۱۳۸۷

پیرزن رنجور و خسته بر صندلی مترو نشسته بود و من گویا در ذهنش به عقب باز می‌گشتم تا دورترین زمانها … تا زمان خوش عاشقی!

و امروز تصویر دیگری این روند را کامل کرد … کودکی که با شیشه‌ی شیری سرگرم است …

 

شنبه, آبان ۲۵م, ۱۳۸۷

 

علاوه بر به دست آوردن اعتماد سلب شده افتخار‌آفرینی هم می‌کنم!

 

جمعه, آبان ۲۴م, ۱۳۸۷

به تماشای چه بنشسته‌ای ای دوست؟ پریشانیم؟

رحم مکن! بندِ کمر بند به ویرانیم!

.

.

.

هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که …