نگارش شده در تاريخ : ۲۴ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت
رگههای شیدایی را که در آدمها میبینم ازشان خوشم میآید. بعد که مدتی میگذرد و میبینم آرام گرفتهاند؛ میترسم. ترس از اینکه به سرنوشتی مشابه دچار شوم. افتادن در وادی تکرار هم …
از سادهانگاری بیزارم
اورکا گفتن در مکانیک و ریاضی و … ایرادی ندارد
اما در برخی مسائل ابدا به سمت قطعیت نباید رفت
نگارش شده در تاريخ : ۱۲ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : خودنگاشت
راست است انگار، آری راست …
لحظه لحظه در کمین
بنشسته بیپروا!
گاه اندر خانه چشمم
ناگهان صد چشمه میزاید
گاه گاهی سوگ میزاید
گاه گاهی چهره بنماید
کاین منم، من … مــرگ!
اندکی بهتر ببینیدم!
من نه وهمم، نه خیال …
لحظه لحظه هرکجا … من پیش چشمانم!
لیک چشم از من به غفلت بسته میدارید ….
کاش
ای کاش … میدیدید
این سفر هر روزه پا برجاست
من فقط چون “نقطه آغاز″م
راهی ِ آن منزل ِ موعود ِ پابرجای میسازم
خوش به حال آنکه میبیند …
خوش به حال آنکه میداند …
*- گاهی شدیدا برای خودم غریبه مینمایم
نگارش شده در تاريخ : ۷ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت
نگارش شده در تاريخ : ۶ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت
محتاجی!
محتاج تعریف ریز و درشت!
لذت میبرم دنیای جدیدی رو به کسی که سرگرم دنیای کوچیک خودشه معرفی کنم
نگارش شده در تاريخ : ۵ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت
ریسک مدیریت چهار ماشین!
و لذتی که میماند
نگارش شده در تاريخ : ۵ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : خودنگاشت
نگارش شده در تاريخ : ۴ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت
چرا ما ناخواستنیهامون رو بهتر از خواستنیهامون میشناسیم؟
نگارش شده در تاريخ : ۳ فروردین ۱۳۸۹ و در بخش : آوانگاشت